عبدالله مستوفى

56

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

كه بايد تكرار كند تا شعر بعد درست دلنشين شود بذهن ميسپرد و روز موعود حمام ميرود و بوسيلهء رنگ و حنا لحيه‌اى اصلاح مىكند و در ساعت مقرر به سمت ارگ دولتى رهسپار مىشود . البته در بين راه ميرزا از فكر نتائج خوبيكه اين پيشامد براى او خواهد داشت بيرون نبود ، شايد وعده ملك الشعرائى هم به خود ميداد . مگر ملك الشعراى فعلى متاعى جز شعر دارد ؟ مگر او از اين حيث سرآمد اهل زمان حتى شعراى سلف نيست ؟ واقعا چه مشكلى دارد كه شاه آدم شعرفهمى باشد و قدر اشعار او را دانسته امر بدهد من بعد در موارد لزوم ، او بجاى ملك الشعراى فعلى شاعر دربار باشد ؟ اما براى لقب ملك الشعرائى ؟ . . . . اى بابا . . . . اين مرد ، كه امروزه داراى اين لقب است عمر نوح كه نخواهد كرد بعد از او من داراى اين لقب هم خواهم شد اگر عزرائيل نخواست به اين زوديها سر وقت او بيايد چطور ؟ به ! چه اهميت دارد ؟ تازه اگر هم اينطور مقدر باشد مثل من با ملك الشعراى حاضر در دربار محمد شاه عينا مثل فردوسى و ملك الشعرائى عنصرى در دربار سلطان محمود غزنوى خواهد شد . مگر وجود عنصرى و ملك الشعراء بودنش مانع التفات سلطان محمود نسبت بفردوسى بود ؟ اگر اصلا شاه اينقدرها شعرفهمى نداشته باشد چه ؟ خوب ، گيرم اينطور هم باشد و من شاعر دربارى نشوم صد تومان و يك طاقه شال يا لا محاله يكى از اين دو تا كه مسلما نوكر خودم است . شايد رنگ شال هم قدرى خيال شاعر ما را مشغول داشته پيش خود فكر كرده باشد كه اگر شال زمردى يا سفيد باشد براى شخص جا افتاده و باوقارى مثل او مناسبتر از ليموئى يا لاكى است همچنين بفكر زحمت صد تومان قران و سبكى صد دانه اشرفى نيز افتاده و باوجود دانه‌اى صد دينار كسر قيمت ، اشرفيرا بواسطهء سهولت حمل ، بر قران ترجيح داده باشد .

--> به تركيب و تجزيه و تعيين فعل و فاعل و مفعول و مضاف و مضاف‌اليه فراموش كرد فردا صبح نزد استاد آمد استاد اول از جمله‌اى كه بايد حفظ كند سؤال كرد شاگرد جمله را اينطور تحويل داد : قال الكلب جلد الشيخ يتطهر بالدباغه . يعنى سگ گفت پوست شيخ با دباغى پاك مىشود . استاد بالاختصاص براى بىاحترامى كه بشيخ شده بود خيلى متغير گشت ولى چيزى به روى خود نياورد از تركيب و تجزيه جمله پرسيد ، اخفش بيچاره حيران ماند كه چه جواب بگويد زيرا فكرى درين باب نكرده بود ، تغير استاد از حد گذشت از او پرسيد چندبار جمله را خوانده بودى گفت بفرموده شما هزاربار . استاد گفت برخيز برو و ديگر نه نزد من و نه هيچ استادى نرو زيرا تو استعداد آموختن نحو ندارى . اخفش كله خورده به خانه رفت هر روز بعنوان درس از خانه بيرون ميامد و تمام روز را در بيابان گردش و در كار خود تفكر ميكرد تا بالاخره روزى بدر غارى رسيد كه مقدار كمى آب از مدخل آن بيرون ميامد ، براى يافتن سرچشمه وارد غار شده ديد اين آب از قطراتى است كه از سقف غار به روى تخته‌سنگى ميريزد متوجه تخته‌سنگ شد ديد از اثرات قطرات آبيكه از سقف چكيده سنگ سوراخ شده است . با خود انديشيد نه نحو از سنگ سخت‌تر است و نه من از آب نرمترم پس با ممارست ميتوان بر همه‌چيز فائق شد ، فردا صبح نزد استاد ديگر رفته شروع بدرس كرد و به آنجا رسيد كه رسيد . من اين قضيه را جائى نخوانده‌ام روز اوليكه كتاب صرف ميرزا در مكتبخانه شروع كردم شيخ حسين پسر آخوند معلم براى تشويق من به كار ، اين قصه را نقل كرده و نميدانم تا چه درجه مطابق با واقع است .